برگی از خاطرات یک سرباز:
صدای فندک می آید . سیگاری انگار آتش می زند.دستم آرام می رود به سمت پاکت سیگار توی جیب خا ک گرفته ام و پشیمان باز می گردد. حالا با خودش حرف می زند. یا با زنی در خیال..نمیدانم...خوب گوش می کنم. دنبال رد کلمات دیگری می گردم. زمزمه هایش مرا به وحشت می اندازد . این میل مبهم گپ زدن با یک دوست دیگر از کجا آمد ؟ این قرابت مشکوک کلمات که کینه را بیرنگ می کند.دشمنی انگار امروز خواب مانده و کار من چقدر سنگین شده است. به زمزمه هایش نباید گوش کنم. شعر می خواند انگار.یک شعر آشنا...صدایش مثل زنگوله های بره ای در سکوت دشت مرا با خود می برد. می ترسم. آرمان نهیبم می زند.صدایی در درونم می گوید: آتش! و من سر بلند می کنم از خاکریز و قلبش را نشانه می گیرم.
پرچم بالا می رود.وطن لبخند می زند. سردوشی هایم می درخشند. پس اینها تا به حال کجا بودند؟ سیگاری آتش می زنم. همراه دودش می روم به سمت صورت بی جان سرباز..باور نمی کنم..چقدر شبیه من است. چشم هایش..لبهایش ..آینه! چرا در جنگ آینه نیست؟ فریادی گفت : آتش !
من این سوی خط بودم یا آن سو؟ اصلا انگار این جبهه یک سو بیشتر نداشته است. تفنگ هایمان خیال می کردند راهشان جداست. هر یک به خیال حقیقی ترین راه.
چرا در جنگ آینه نبود؟ چرا به ما نگفتند که جهان یک خیابان بیشتر ندارد؟ یک شهر...یک سرزمین...
فریاد کردند : آتش!
و انسانیت در دفاعی مشروع خودش را کشت!
آنجلینا جولی ، سفیر افتخاری کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگی ، به عراق و سوریه سفرکرده است تا شاید خرما دزدها کمی از خرماهای دزدی شان را خیرات کنند. آمده است تا توجه عمومی را به بحران بشری معطوف کند. انگار نمی داند که توجه عمومی بیش از آنکه به فاجعه انسانی مناطق جنگ زده معطوف باشد ، کلیک کلیک صفحه های وب را ورق می زند برای دیدن تصویرهای آنجلینا جولی در عراق...آنجلینا در سوریه...آنجلینا در کامبوج....
عراق پسزمینه تصویر است. بی عدالتی و فقر بستر نمایش قهرمانانه بازیگر سرشناس هالیوود است.
خبرها نام آنجلینا جولی را تیتر می زنند. و عراق همچنان جغرافیا و تاریخ و فرهنگ و آدمهایش را به خاک می سپارد. و باد سفسطه های توجیه ناکامی ، هنوز می وزد و جنگ بیش از هر چیزی ، به کشتن انسانیت همت گماشته است.
مشکل از سفیر سازمان ملل نیست. مشکل از بشریت است که رنگ سرخ بحران جهانی را به اندازه ی چشم های سبز آنجلینا باور ندارد. وگرنه اگر مشام بشریت هنوز سالم باشد ، بوی گند جنایت که سفیرنمی خواهد .
(( بوهای ناخوش بسیارند....
بوی سیاست کور..
بوی دروغ و بی کسی..
بوی خیانت و مردار.
بوی خبرچین بی شرف
بوی جنگ...برادر کشی...ساده لوحی......))*
عشق به قوم و قبیله در سرزمین ما ،همواره تنها راهی برای پر کردن روزهای مردمی بوده است که دشمنی کردن برایشان همیشه بهتر از بیکاری است. نوعی احساس خردناپذیر که در عمق خود هیچ عشقی ندارد و سراسر هیجانی کاذب و ناآگاهانه است. همین عشق پر از سوال است که یعقوب یاد علی را به بهانه ی توهین به قومیتی به محاکمه می کشاند.
و در سوی دیگر قضیه هم شاید این تنها جایی است که صدای اعتراض قومیت ها شنیده می شود. آن هم بدان خاطر که جعبه سیاه فاجعه در دسترس است و متهم ساختنش آسان . وقتی جعبه سیاه روزنامه و کتاب و فرهنگ باشد ، چاره جویان و فریادرسان اقوام زودتر قهرمان می شوند. زودتر از آن هنگام که مجرم از خیل همان چاره جویان باشد.
وقتی مجرم کلمه است ، آسان تر این است که روی خط توهم و عوامزدگی مردم حرکت کنیم و در لباس قضاوت با آنها به هر جا که می خواهند برویم. قرار هم نیست که بدانیم آیا این شکایت براستی از عشق به قبیله و قوم و سرزمین متولد می شود یا میل دشمنانه و ناآگاهانه ی ما به کینه توزی؟
قرار نیست برای مردم و یا قاضی کلاس ساختار داستان بگذاریم.قرار نیست بیرق نادانی شاکی را بر مورد اتهام علم کنیم. مگر نه اینکه همیشه بهترین فرصت ها را همین مردم به دست بازیگردانانشان داده اند؟
حالا اعتراض این جماعت کتاب نخوانده هم فرصت خوبی است برای محاکمه خیال...
دیروز...امروز....سالهاست که کودک همسایه می گرید.

ادامه مطلب
قلمم را می فروشم تا سرخوش نباشد اززمین خوردن رقیب و حرمتش را نفروشد به فضای آرام بی رقیب. و یادش نرود این شتر خوابش که بگیرد ، درهای هیچ خانه ای را فراموش نمی کند. مگر آنکه خانه ،خانه نباشد. اتاق کوچکی باشد بنا شده بر ابرهای پراکنده ی سکوت ،مسالمت و تحقیر.
قلمم را می فروشم زیرا این روزها انگار دل به دخترانی بسته که در میدان های شهر دین را با جورابی به پایشان می کنند . دل بستن و خاموشی ؟!
می فروشمش تا بند باز عیش بزرگان نباشد. آنها که کناری نشسته اند و صاحبان قلم را در جنگ این حزب با دیگری به زندان ها روانه می کنند ، به آن امید که آرمانشهری هست و نیست.
می فروشمش تا به بیهودگی قد علم نکند در برابر تاریخی که کمترین جرمش دزدی است. دزدی حقیقت از انسان.
می فروشمش . زیرا اینجا همه چیز را می فروشند. هر چیزی بهایی دارد. بی بها انگار کلمه است.
می فروشمش تا کرایه ی صاحبخانه را بدهم و برای صبحانه ی بی روزنامه ام نانی بخرم.
می فروشمش زیرا برابری دیگر زن فاحشه ای است که به دوخط نامه ای و شعری رام نمی شود. باید زیر بالشش اسکناسی گذاشت تا تن به آمدن و ماندن بدهد.
می فروشمش به روزنامه نگاری در بند ، شاید که با آن یادداشت های روزانه اش را بنویسد.
یا به زنی که نام تمام میوه های دنیا را با آن روی کاغذی ردیف می کند تا شاید یکی از آنها در دستهای کودکش به بار بنشیند. خریدارش شاید مدیری است که عزل و نصب و بگیر و ببند را امضامی کند.
یا وزیری است که روزهای باقیمانده دولتش را بر در آمد یک روزش ضرب می کند.. شاید کودکی است که آش کشک خاله ی امین و اکرم را میخورد و کاری به کار قوم و طایفه ی ریزعلی ندارد. یا می فروشمش به دختر همسایه که هر روز در بالکن کوچک خانه شان، کنار انگورهای نابالغی که زیر آفتاب آبغوره می گیرند ، اشک می ریزد و شعر جمع می کند. می فروشمش به نماینده ای که از دورترین روستا آمده و باید روی دستش علامتی بزند تا یادش نرود که برای سرمای خانه ی بی بی هم باید لایحه ای تصویب کند.
می فروشمش به سرفه های کهنه سربازی که نفسش هنوز بوی خردل می دهد و روایتش هنوز نان بزرگان است.
می فروشمش که مرغ عزا و عروسی جناح ها نباشد .
قلمم را می فروشم . زیرا این روزها انگار ترسیده است. هر بار که به آزادی می رسد ، یا رنگ به چهره ندارد ، یا جوهر پس می دهد.
اما آزادی نم پس نمی دهد.
به نو کردن ماه
بر بام شدیم
با عقیق و سبزه و آینه
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است.

..........در تمام اين سالها کودک درونش با او بود. اما کودک درون را در جشنواره ها داوری نمی کنند. کودک درون فقط می تواند وادارت کند که مخاطبت را مثل تکه ای شکلات با تمام وجود دوست بداری. کودک درونش همان قدر روستايی و ساده بود که خودش.
نمی دانم 17 مرداد 1383 وقتی لباس تمام نقش ها را از تنش در آورد و لباس مرگ پوشيد، کودک درونش در کجای اين شهر قدم مي زد؟ شايد با محمد تقی خياط درگوشه ای از حجره اش نشسته بودند و برای شاگرد حکيمی که عياری در دل داستانش نقش زده بود، لباس می دوختند و با هم شعر می خواندند:
ميزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای ياد
يادی برای سنگ
اين بود زندگی...
http://simafilmnews.ir/content/view/890
نشسته ایم پشت در اتاق قاضی برای آنکه یک به یک صدایمان بزنند ، تا شهادت بدهیم به نداشتن..
به نداشتن آنکه باید تاوان نداشتنش را بدهد.
همه ساکتند. میل باز کردن کلاف هزار توی سکوت در کسی نیست. گه گاه ملودی یکنواخت کفش های زنی ، همراه قدم های مردانه ای می شود و با هم از پله ها بالا می آیند و می رسند به اینجا که ما نشسته ایم به انتظار..
اینجا یعنی جایی که مردم انتظار باز پس گرفتن حقی را می کشند که هر روز و هر شب زیر گامهای نادانی له می شود.. زیر گامهای مردمانی که ((گفتمان انتقادی)) را از کوچکترین اعضای خانواده تا بالاترین رده های مدیریتی و مسئولان ارشد ، همه برای هم تجویز می کنندو انگار کسی داروهایش را به موقع نمی خورد.
صدای جیغ زنی از پله ها بالا می آید و سکوت دست به دامن مرگ می شود. و بعد صدایی دیکتاتور که زن را به سکوت وادار می کند. از این بالا گفتگوها درهم و آشفته اند. من اما صدای ذهن مرد را می شنوم که می گوید:
((تو را کتک می زنم ، اما تو باید سکوت کنی. من آن نیستم که وعده داده بودم ، اما تو باید سکوت کنی.. تو باید سکوت کنی زیرا من از زمزمه های تو می ترسم. زمزمه هایی که میل ساختن دارد . من اما می ترسم. زیرا دلم نمی خواهد تو زشتیهای مرا ببینی و زمزمه کنی.می خواهم آنها را پنهان کنم. بدل کردنشان به زیبایی آسان نیست. من زمزمه ات را خاموش می کنم و تو باید سکوت کنی.))
زمزمه حالا خاموش است. زمزمه حالا به فریادی بدل شده که هی بالا و بالاتر می رود . از مرزهای خانه می گذرد . از خیابان های شهر عبور می کند و می رسد به دادگاه ، که هنوز رسمی نیست.
صدایمان می زنند که شهادت بدهیم به نداشتن. نداریم!
حرفی نداریم . برای آنکه می خواهیم بمانیم. (( گفتمان انتقادی)) را در عقدنامه ی ما و جامعه انگار ننوشته بودند.
عجیب نیست که این روزها همه کس از کارگردان و بازیگر گرفته تا سیاهی لشکر و آبدارچی ، در هر گزارش و مصاحبه شرط می کنند که پیش از انتشار مطلب، عرایضشان را بخوانند. شاید این بی اعتمادی به رسانه، محصول همان تفکری است که در سطحی وسیعتر ، جناب شمقدری عزیز نامش را کودتای خزنده مطبوعاتی می گذارد و رسانه ها را ابزار کودتا و انقلاب رنگین می داند.
متهم کردن نهادها و احزاب و رسانه ها به براندازی ، این روزها انگار نردبان محکمی است برای رسیدن به آسمان برافراشته ی قدرت. قدرتی که صاحبانش نقد را برنمی تابند ، در حالیکه خود گزنده ترین نقد ها را به دولت های پیشین ارائه دادند.
دولتی که بالیدنش را از انتخاب مردمی می گیرد که گویا تنها در همان یک روز، آرا و نظریاتشان مقبولیت و مشروعیت دارد. پس از آن دیگر انتقال ایده ها و خواست ها و آرزوها ، براندازی نرم است . و البته خیالی هم نیست. از واقعیت که دورمان کنند، به تخیل پناه می بریم و کم کم همگی شاعر می شویم.
با این کودتای خزنده و احزاب جونده و دولت پرنده و ملت شیرده ، قلعه مان چه چیزی کم دارد؟
برتراند راسل می گوید:
(( همه چیز را کنار بگذار. آنچه در جهان رخ می دهد ، به آقای خروشچف ، به آقای مائوتسه تونگ ، به آقای فانتر دالس بستگی دارد ، نه به تو. اگر بگویند بمیرید ، ما می میریم و اگر بگویند زندگی کنید ، ما زندگی می کنیم.))
درست است که عصر ما دیگر غول های سیاسی که با کودتا و ... به قدرت رسیده باشند ندارد، درست است که رجال ما از دل صندوق های آرای مردمی بیرون می آیند ،درست است که هر جا کسی بخواهد با خاموش ساختن انقلاب اطلاعاتی و بستن فضای نقد ، از خودش معجزه ای بسازد ،حسابش همان می شود که هست و دیده ایم. درست است که میلمان می رود به اینکه دل خوش کنیم که دوره آنها به سررسیده و عصر، عصر دموکراسی است. اما انگار دموکراسی کلاه گشادی است روی سر ما. دموکراسی انگار فقط برای همین خوب است که موضوع اعترافات تاج بخش و هاله اسفندیاری و .. باشد. دموکراسی برای این خوب است که موضوع فیلم نیکی کریمی باشد.
هنوز هم از این گفته ی برتراند راسل بوی تازگی بلند می شود و متوسط القامت شدن رجال و برگزیده شدنشان از سوی مردم هم چیزی را عوض نکرده است..
امروز فقط شکل مردن و زندگی کردن عوض شده است.
مگر نه اینکه اگر عاشق نباشیم مرده ایم؟ مگر نه اینکه اگر آزاد نباشیم مرده ایم؟
کسی زندگی کردن با دهان بسته را بلد است؟
راستی در زندان و تبعید به زندگی تف می کنند یا خود زندگی را؟
خیلی ها که صدایشان را بسته اند ،امشب آرزوهایشان را کنار دیوارهای سلول تاریک با سیگاری دود می کنند و از دریچه ها عبور می دهند.
ساعت دموکراسی هم اگر خواب مانده باشد ، فرشته ها که هنوز به راه خود می روند؟ نه؟!
دیگر به قدرت نمی رسی
مردمانت کجا هستند ؟
تا برگ های برنده ی تو را
در صندوق های ذهن من بریزند
دیگر تمام شد فرمانروا
حکومت نابسامانت راه به جایی نبرد
کلمات دارند از گرسنگی می میرند
کلمات میانشان پر از حرف اضافه است و
به هم اضافه نمی شوند
کلمات خانه هایشان را دیری است
در شهرها ی اما و اگر می سازند
دیگر تمام شد خیال مستبد !
دیگر کلمه ای نیست در این دفتر
که سردوشی های افتخارش
یادگار پیروزی در جنگ کهنه ی تو
با هر خیال تازه باشد
هرگز ها دیگر نگهبان مرزهای تو نیستند
شاید ها دیگر
از پرسه زدن در شب های بی تاکید دلگیرند
باید ها و نباید ها
دستشان به خون هر چه آرزو و اشتیاق ، آلوده است
نگاه کن ای خیال زورگو!
آن دلبستگی دیگر پیر و فرتوت است
و فراموشی اسب های خود را زین کرده
همین ر وزهاست که لشکر خاطرات کهنه را به خاک بسپارد
رقیب تو در آستانه ی پیروزی است
کلمات به خیال های تازه رای داده اند
وقتی امیر کبیر در دوران وزارتش منشات را که مجموعه ای از نامه های اوست می نوشت، نمیدانم آیا شورایی مبنی بر سیاستگذاری و نظارت بر آثار و اندیشه هایش تشکیل داده بود یا نه؟
گویا اخیرا چنین دفتری برای ثبت اندیشه های احمدی نژاد به راه انداخته اند و لابد قرار است نامه های عاشقانه و تفکرات نابش را پس از نظارت منتشر کنند.البته بی هیچ شکی این اندیشه ها نظارت هم می خواهد. اما ناظرانش هم لابد از جنس فاطمه رجبی ها هستند. شاید بد نیست اگر احمدی نژاد هم به شیوه امیر کبیر که مثنوی جلایر نامه را به صورت طنز به نام غلامش جلایر و برای معرفی خادم و خائن نوشت ، او هم یک مثنوی رجبی نامه بنگارد و آخرین یافته های حیرت انگیزش از دولت های پیشین را رو کند.
امیر کبیر در آن دوران جزو اولین کسانی بود که پس از سبک مکلف هندی، ساده نویسی را البته به شیوه ای بلیغ و فصیح به کار برد و احمدی نژاد خودمان هم ساده اندیشی را.
آن هم به شیوه ای سخیف و فجیع!
Dear god
Who draws the lines
Around the countries?
non
(نامه های بچه ها به خدا:استوارت هامپل و اریک مارشال)


نامشان یکی بود اما کارشان نه! برخی شان همیشه می خواستند چیزی به ما بیاموزند. زیرا کارشان آموختن به ما بود. خیلی هایشان این کار را خوب بلد بودند و خوب انجامش می دادند و برخی دیگر، اگر چیز زیادی هم نمی دانستند، به هرحال به سرانجامش می رساندند.از اینها معمولا چیز زیادی نمی آموختیم. البته اگر از آن دسته اول بودند و وجدانشان بر شغل غالب می آمد، چیزهایی از این آموخته ها در ذهن می ماند که عمر آن به هفته ای، ترمی و سالی هم نمی کشید.
برخی ديگر هم بودند که خواستگاه آموزه هايشان باز هم تمايلات و نيازهای ما نبود. منطق آنها بود که می گفت دانستن اين چيزها برايمان ضروری است. نوعی آگاهی جبري بود که انگار تجربه های پيشينيان به آن دامن مي زد.
اين آموخته ها عمرشان از آن اولی ها بلندتر بود. اما اينها هم جاودانه نبودند و ......
http://sima.anothervista.com/index.php?option=com_content&task=view&id=491
ما خندیدیم.بله خندیدیم.
چون خیلی وقت بود دلمان می خواست آن قهرمان افسانه ای که نمی دانستیم از کدام خانه، کدام کوچه و کدام محله پا به جنگ گذاشته بود و نه او شبیه ما بود و نه ما شبیه او می شدیم، مثل بادکنکی بترکد و ما به او بخندیم.دلمان می خواست آن فرزند دردانه ی فیلم های دفاع مقدس را که همیشه هاله ای دور سرش بود و عزیز رفته بود و ما تو سری خورده ی مانده ، در چاهی بیندازیم و خیالمان راحت بشود از این فاصله که میانمان بود.
خیالمان راحت بشود از اشک و آه و غمنامه ها برای جنگی که نمی شناختیم و همیشه از پشت شیشه های آرمانی نشانمان می دادند. دلمان می خواست به آن مرد عابد نمای شکم برآمده بخندیم و خندیدیم.آن قهرمان ها شبیه ما شدند و خندیدیم.آنقدر خندیدیم و خودمان را در جذبه و بی خبری این خنده ها رها کردیم که حقیقت های پشت پرده بسیاری از یادمان رفت و باز شدیم همه چیز و همه کس. مثل روزهای مانده به انتخابات که وجودمان غنیمتی بود که دیده میشد.
ادامه مطلب
ما همیشه بدترین و ساده ترین راه را انتخاب می کنیم.کا رفرهنگی کردن دشوار است.هزینه می خواهد.به نبوغ نیاز دارد.تاریخ نگاری و فرهنگ نگاری مان را می سپاریم به غربی ها و بعد در برابر تصویر وحشیانه ای که از تاریخ مان می سازند ،جبهه گیری می کنیم.از کنار جنازه ناریخ و فرهنگ در سرزمین خودمان می گذریم و خون فرهنگ تحریف شده مان را به گردن غربی ها می اندازیم.آری ما تاریخ واقعی مان را می خواهیم.می خواهیم آن را بسپاریم به آبگیری سد سیوند.
می خواهیم فرهنگ بیگانه را تحریف کنیم و مبارزه مان با این فرهنگ به مبارزه مجید سوزوکی ، قهرمان ده نمکی می ماند که با خنجر به جنگ با تانک می رود.به مبارزه هیجان زده و بی تعمق مان با سازندگان فیلم 300 . به مبارزه مان با شبکه های ماهواره ای ضد انقلاب که با شرح هوسبازیها ی محمد رضا بهارلو و انحرافات جنسی فرود فولادوند و کمک های اپوزیسیون برای خرج این بیماری لاعلاج اش و همچنین بیان اینکه نوری زاده و امثال او رسوایی اخلاقی دارند، می خواهیم به جنگ با سیاستی که آن را عوامفریبانه و ابلهانه می نامیم برویم و جالب اینجاست که در این را ه خود بیش ازآنها درگیر خاله زنک بازیهای بی در و پیکر می شویم.
آری انگار ما مرد مبارزه ایم.اما هنوز نمی دانیم وقتی آن فرهنگ بیگانه را شکست دادیم،آیا چیزی برای پر کردن جای خالی اش داریم؟ به نظر می رسد که این فرهنگ دارد جانشین خلا فرهنگی می شود نه فرهنگ....بهتر است این خنجر را کنار بگذاریم و به جای کلاه ها کله ها را عوض کنیم.
حکومتش حکومت نابسامانی و بی نظمی بود و فرامینش لودگی و طنز.او را با لباس فاخر بر اسبی بلند قامت می نشاندند و شاطران و فراشان،به تقلید از حکام محلی ، چوب به دست در اطرافش روان می شدند.گاه دلقکی هم بود که کدویی میان تهی را به دو نیم می کرد و رنگی میزد و بر صورتش می گذاشت.کارش خندادن مردم بود.فرمانروا اما در آن 5 روز حکومتش نمی خندید.با اقتدار از میان هلهله و شادی و ساز و دهل مردمان عبور می کرد و هر دستوری که میخواست میداد.اما امید سامانی برای شهرها و آبادی های آن سده نمی رفت.
حکومتش رسم دیرباز ایرانیان بود.او را از میان پایین ترین قشرهای مردمی انتخاب میکردند .حکومتش هم که به پایان میرسید، برای صدور فرمانهایش بازخواست نمی شد.
(( میر نوروزی)) می خواست مشکلات یکساله مردم را در 5 روز حکومتش فیصله دهد.نه تنها فیصله نمی یافت،هرج و مرجی هم به پا میشد.
آن رمزها و نما دها هنوز هم انگار زنده اند.حکومتشان از 5 روز به 4 و یا 8 سال رسیده است.کارشان هنوز خنداندن و به سامان نرساندن است.
فرق ما با مردم آن روزگار این است که میرنوروزی برایمان دیگر مثل خوان نوروزی و سبزه رویاندن و خانه تکانی رفتار آیینی نیست؛آیینه تمام نمای زندگی و واقعیت امروز ماست.
آن روزها میشد شعرحافظ را به امیدی زمزمه کرد: (( که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی))
حالا هم انگار راه دیگری نیست.می شود منتظر بود.می شود به پایان یک نمایش طنز دل خوش کرد.می شود هر 4 سال یکبار میر نوروزی دیگری را روی اسب نشاندو بی خیال همه نابسامانی ها فقط خندید.
برای آرزوهای به دنیا نیامده حلبچه:
آفتاب/ اولین قدم را که در سراشیبی تپه روز بردارد/نوزده سالگی مرگت/موهایش را در تمام آینه های بهشت می بافد./نوزده پری / به زمین سفر میکنند / کنار آن دیوار رنگ پریده/در کوچه های حلبچه/نفس هایشان را به کودکان می بخشندو / عطر کشنده بوی سیر را/از جشن نوزده سالگی مرگت بیرون می کنند.
ولی افسوس! افسوس که مردان و زنان این شهر/چشم هایشان را ۱۹ سال پیش با تو برای خدا پس فرستادند./وگرنه لابد از این پریان مسافر می پرسیدند /که بهشت آیا هیچ دره ای دارد/ تا شوق مادرانه نوزده سالگی ات/با دامن مواج از برکه ابریشم و گل/ سوار بر اسب سرکش زیبایی/خاک مرده زمستان را بشکافد و درختی بزاید؟
ادامه مطلب
وقتی احمدی نژاد در جمع نخبگان استان گیلان یکی از آن اظهار نظرهای شگفت خود را بیان می کند و می گوید که برخلاف دیدگاه برخی افراد(؟!!) معتقد است زنان گیلانی با حفظ عفاف در عرصه های مختلف کشاورزی حضور داشته اند،و در واقع دیدگاه خودش را به عنوان عالیترین مقام اجرایی کشور در مقابل لطیفه هایی قرار می دهد که حالا دیگر اقوام مختلف خود نیز به آن لطیفه ها که رایج ترین و گاه سخیف ترین شیوه برای خنداندن ایرانیها شده می خندند،وقتی احمدی نژاد با جدیت پژوهشگرو صاحب نظری که درباره کتیبه مکشوفه غیر اصل از تاریخ یک قوم و دروغها و واقعیت های آن اظهار نظر می کند،خودش را منجی زنان گیلانی از آن دیدگاهها( لطیفه ها ) تصور می کند،آیا جای آن ندارد که رمضان علی صادق زاده نماینده مردم رشت نیز به جای انتقاد از این اظهارات شگفت و برشمردن امامزاده های استان و اظهاراتی شگفت تر در خصوص تقویت تشیع توسط زنان و مردان گیلانی،این اظهار نظر را نیز مثل همان لطیفه ها تصور کند و به آن بخندد؟
نماینده عزیز گویا فراموش کرده اند که احمدی نژاد کتیبه خوانی اش در عرصه سیاست و تاریخ و ...حرف ندارد.آن هم کتیبه های غیر اصل! و یکی نیست به او بگوید:
محمود جان! دلبندم! آن لطیفه است نه کتیبه!
۱ـ آبرو، فدای آزادی
یادداشت شخصی احمدی نژاد:
در نشست دانشگاه اميركبير، وقتي جمعي كوچك در ميان اكثريتي مطلق در حضور رييس جمهور ، با آزادي كامل ، به رييس جمهور منتخب مردم توهين كردند و نمي ترسيدند ، احساس مسرت بخشي به من دست داد. ناخودآگاه به ياد شرايط دوران دانشجويي خود و 16 آذرهاي پيش از انقلاب افتادم كه چگونه در سالهاي سياه 54 تا 56 ، امكان تنفس سياسي و نقد حكومت سكولار مورد حمايت غرب در اين كشور نبود. هزينه اهانت به مقامات حكومت ، مرگ يا زندان و شكنجه بود و اينك شرايط بگونه اي است كه اقليتي محدود ، نظم جلسه اكثريت را با اهانت و حتي آتش زدن ، برهم مي زند اما اكثريت يعني دانشجويان واساتيد انقلابي، با تسامح و كرامت، تحمل مي كنند و دست به مقابله به مثل نمي زنند.
به عنوان دانشجوي سال 54 كه تجربه مكرر جنگ و گريز با پليس خشن شاه را از سر گذرانده و به ياد داشتم كه هزينه يك انتقاد كوچك به حاكميت ، چه سنگين بوده است ، ديروز وقتي شاهد چنين جلوه اي از آزادي بودم نه تنها بعنوان محمود احمدي نژاد، كمترين كدورت يا ناراحتي اي در قلب خويش نسبت به كسي احساس نكردم بلكه به عنوان خادم ملت و رئيس جمهور و مسئول مديريت سياسي كشور، به اين انقلاب عظيم آزاديبخش، باهمه وجود باليدم و خدا را شكر كردم.
اين افتخار ما را بس كه همه جا دولتها عليه مخالفانشان، اعمال ديكتاتوري مي كنند و در اين كشور، يك جمع چند نفره با خيال راحت، عليه دولت برخاسته از آراي قاطع ملت و عليه اكثريت، توامان اعمال ديكتاتوري مي كنند وتلاش مي كنند به جاي سخن گفتن و شنيدن در فضايي آرام و منطقي كه در شان دانشگاه و دانشگاهيان است، جلسه را متشنج كنند و در عين حال هيچ واهمه و نگراني اي ندارند.
اين آزادي، دستاورد خون برادران و خواهران شهيد ماست. آبرو و همه هستي ما فداي اين آزادي باد.
۲ـآزادی ،آویزان بر درخت
صبح امروز طبق فراخوان قبلی، عده ای از فعالان جنبش زنان ایران کنار در ورودی دادگاه انقلاب حضور پیدا کردند تا نسبت به روند غیر قانونی بازداشت، بازجویی و دادگاه فعالان جنبش زنان در یک سال گذشته اعتراض کنند.
بنا بر گفته حاضران بعد از حدود نیم ساعت از حضور افراد که پلاکاردهایی را در دست داشته و در سکوت تجمع کرده بودند، دو مامور نیروی انتظامی، یک مامور لباس شخصی و یک زن ملبس به چادر به سوی تجمع کنندگان آمدند و شروع به ناسزاگویی کرده و پلاکاردهای حاضران را پاره کردند. این ماموران تلفن همراه یکی از زنان را ضبط کرده و اعلام کردند که از بالا دستور آمده است زود محل را ترک کنید و ماشین های ماموران در راه هستند.
بنا بر آخرین اخبار، یک افسر نیروی انتظامی در حال کتک زدن، هول دادن و ناسزاگویی به زنان تجمع کننده است. و زنان را با جملاتی همچون " همه شما را از درخت آویزون می کنیم" و "همه تون را بازداشت می کنیم" تهدید می کنند.....
۳ـآزادی و کمی میل به خنده
تشکیل اجتماعات و راهپیمایی ها به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است(اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران)
Article 9:
No one shall be subjected to arbitrary arrest, detention or exile.
Part of Article 20:
Everyone has the right to freedom of peaceful assembly and association.
درپاسخ به گوشزد:
آدمهای آن روزگار حق داشتند که بگویند مرگ و زندگی در دست خداست.روزگار آنها روزگار انرژی هسته ای نبود.روزگار آن آدمهای گذشته،روزگار حراج سرنوشت ملت ها در بازار سیاه برتری جویی حکومت ها نبود.آن روزها حق کوچک بود و شناختنی.آن روزها برگه های مرگ و زندگی تو به بهانه حقی که نمی شناختی اما به نام تو سند خورده بود،دست به دست نمی شد.
اما حالا گویا خدا هم برای تعیین سرنوشت رقیب پیدا کرده است: این حق توست! حق مسلم تو! و غرور ملی یعنی اینکه به خاطر آن بجنگی. و وطن خواهی یعنی آن را از دست ندهی.و ایثار یعنی ...
ادامه مطلب
ـ اگر آمریکا اراده کند ایران را ظرف ۶ هفته با خاک یکسان می کند.
ته مانده سرمای اسفند ماه مشتری ها را هل داده داخل نانوایی شاطر عباس و همه بیخ تا بیخ هم گوشه دیوار دود گرفته ایستاده اند.آقا معلم دستش را می کند توی کت رنگ پریده اش و می گوید:
- نه بابا! اینها همه اش جنگ روانی است.
احمد آقا کنار میز آهنی سنگ ها ی داغ را با انگشت از روی نان برمیدارد که یاد حرف زنش ،مهری خانم می افتد که عقل درست و حسابی ندارد و دائم به این و اون بد و بیراه می گوید و بین فامیل جنگ راه می اندازد. همین چند روز پیش بود که به برادر احمد آقا که بعد از جنگ به نان و نوایی رسیده بود و ماشین آخرین مدل سوار می شد گفته بود: احمد آقا هم که واسه انرژی هسته ای برود جنگ ما این موتور را می فروشیم و ... و زن برادر احمد آقا یک جوری که همه بشنوند گفته بود: بنده خدا! راست می گویند روانی است.
ادامه مطلب
این گفته میلان کوندرا خیلی به حقیقت نزدیک است که :(( آدم می تواند به زندگی اش پایان بدهد اما به جاودانگی اش نه! به محض اینکه جاودانگی شما را سوار بر سفینه اش کرد دیگر نمی توانید پیاده شوید.))
دیگر نمی توانی موسولینی و هیتلر و فیدل کاستروو شکسپیر و حافظ و مولانا نباشی. و هر تلاشی هم مثل تهمت ها و پرده دری ها و ستایش هابرای بر هم زدن این جاودانگی انگار راهی است برای محکم تر کردن آن.اگر چه خیلی ها هم از همین دشمن تراشی ها به عنوان آخرین حربه برای برافروخته تر کردن آتش جاودانگی شان استفاده می کنند.
اما تاریخ در این باره شیطنت ناجوانمردانه ای دارد.و با همین شیطنت است که گاه یک اتفاق،یک حرف و یا یک حرکت ساده را از میان همه تلاش های تو به عنوان نمایان ترین تصویر برای جاودانگی ات انتخاب می کند و در صفحات خودش به نمایش می گذارد....
ادامه مطلب
مسعود خان ده نمکی!
میدانم این روزها سخت در گیرودار هیجان ناشی از توهم دوست داشته شدن هستی.این توهم برای ما چندان غریب نیست.شباهت عجیبی دارد به توهمات هیجانزای احمدی نژاد وقتی که جماعت مردم در شهرها و روستاهابرایش کف می زنند و سوت می کشند.اما مسعود خان! محمود جان شاید نمیداند و نمی خواهد بداند که کار این جماعت کف زدن است.به هواخواهی هر که پیش آید.فرقی نمیکند.تاریخ تقسیم بندی های خود را عوض نمی کند و ما همیشه این سوی مرزبندی های تاریخی در صف مردمی هستیم،که کارشان هورا کشیدن است. مسعود خان!
من هم مثل تو معتقدم که بیشتر مخالفت ها با شاهکار اخیرت ((اخراجیها)) از سر حسادت بوده است.آنهایی که اخراجی ها را بر نمیتابند،شاید هرگز از خود نپرسیده اند که مگر جز ده نمکی چه کس دیگری می توانست ((اخراجی ها)) بسازدو هر چه می خواهد بگوید و محسن رضایی ها هم آن را فیلمی متفاوت بدانند؟ ده نمکی برای ساختن ((اخراجیها)) همان قدر حقانیت دارد که فاطمه رجبی برای بر باد دادن دودمان دولتهای قبلی.
ادامه مطلب
انقلاب به او هم وفا نکرده بود.خودش این را می گفت.به فرزند قهرمان خودش که مثل همه فرزندان قهرمان این انقلاب ،از آرمانی حرف می زد که خودش هم آن را نمی شناخت.یاس سیاه بخت همه مبارزات در چشم هایش بود.
آرمان او هم شاید مثل خیلی های دیگر بیشه ای بود که آنها را مثل یک رمه به سوی خود کشیده بود و خیلی دیر فهمیده بودند که درآن بیشه هم علف های تحکم و ترس و نیاز سبز می شود.
او دیگر قهرمان نبود و مگر می شود که در جنگ قهرمان بود و در صلح...................
۲
-مادرم ایرانی بود و پدرم عراقی.حالا وطن من کجاست؟ من این طرف شط زاییده شدم و شما آن طرف شط.پدرم می خواست یک پل بزند روی شط .شبها شما دست زن و بچه ها را بگیرید و بیایید شهر ما.ما بیاییم شهر شما.با هم فالوده و بستنی بخوریم.آن طرفی ها عاشق این طرفی ها می شوتد و این طرفی ها...آخر ما که با هم دشمنی نداریم.
سیه چرده بود و با لهجه عربی حرف می زد.اسیران عراقی با چشم های بسته ردیف به ردیف پشت سر هم نشسته یودند.اما مگر می شود گفت اسیران عراقی؟ آدمهایی از هر گوشه دنیا:مصر،تونس،سودان،الجزایر...
اتوبوس عمو رحیم ملت ها را با خودش می برد نه دولت ها را............
ادامه مطلب
به من چه ربطی دارد که بوش قصد حمله به ایران را دارد یا نه؟ به من چه ربطی داردکه هر روز از یک وزارتخانه یک شبکه قاچاق کشف می شود؟ اصلا کی گفته که اترژی هسته ای حق مسلم من است؟
اصلا به من چه که هر روز باید نامه اعتراض آمیز فیلتر شدن یک سایت را امضا کنم؟ مگر من نجات دهنده آرامگاه کوروشم؟
اصلا فاطمه رجبی دلش می خواهد هر روز توی سایتش از نشانه های معجزه هزاره سوم حرف بزند.......
من دلم می خواهد گوسفند باشم.آره! یک گوسفند!
به من چه که این چوپان هی می خواهد دروغ بگوید و عاقبت یک روز وقتی گرگ ها همه مان را دریدند،سر عقل بیاد.
من دلم می خواهد یک گوسفند سر به هوا باشم.راهم را بکشم و بروم و ..........
ادامه مطلب
کامو می گوید:((تاریخ همه چیز نیست.از انسانها نمی شود به عبارت وظایف تاریخی شان حرف زد.))
تاریخ زندانبان خوفناکی است.و این سلول گذشته تو وسرزمین تو.تاریخ نگهبان توست و تو محکومی به ماندن و تسلیم شدن به تفکر و ایدئولوژی آدمهایی که تاریخ تواند.تسلیم شدن به تفکر یک رهبر،یک حزب،یک نظام،یک قبیله،یک حماسه نسل به نسل،از پدر بزرگ به پدر،از پدر به پسر.
و تو محکومی به مبارزه بی تفکر،به اعتراض توده وار.محکوم به بردگی ایدئولوژی رهبرانت از گذشته تا امروز.تاریخ حتی اجازه هواخوری هم به تو نمی دهد.اجازه بیرون رفتن از سلول تاریک تقسیم بندی های تاریخی.
دادگاه تاریخ عدالت ندارد.هیچ کس در دادگاه تاریخ حرفی نمی زند.حتی تو! این حکم ایدئولوژی امروز است! تو فقط حق این را داری که از میان سلول ها یکی را انتخاب کنی. این یکی جبهه اصولگراست،آن یکی جبهه اصلاح طلب.این یکی مصالح اش دموکراسی است، آن یکی کارش مبارزه با این دموکراسی.این سلول اپوزیسیون مخالف دولت است به رهبری هر کسی،از سید حسن نصر الله تا........فیدل کاسترو و برای جوانتر ها هم البته چه گوارا.
ادامه مطلب
این یک روش کارآمد است.یک روش درمانی برای اصلاح ساختار معیوب ذهن شما که آن هم مثل قیمت گوجه فرنگی میراثی از دوران دنیاگرای سازندگی و غرب گرای اصلاح طلبی است.
به معجزه روش ما اعتماد کنید.روشی که برای انجام آن نیاز به هیچ تشریفاتی نیست. روش درمانی ما همه جا،حتی در سفرهای استانی هم جواب می دهد.حالا هر جا که هستی ،آرام چشم هایت را ببند.بدنت را شل کن .چند نفس عمیق و حالا خودت را در یک فضای آرام(ترجیحاحوالی محله ما)مجسم کن.اولین کار دور ریختن افکار و آدمهای مزاحم است.در این مرحله افکار منطقی و آدهای اهل تفکر در درجه اول قرار دارند.
حالا با خودت تکرار کن:
ـ قطعنامه سوم تصویب نمی شود.اگر هم بشود اهمیتی ندارد.
-
ادامه مطلب
۱ـ با دوربین معترضت هر جایی را که می خواهی نشانه بگیر!از راه رفتن و نفس کشیدن و سیاست ورزی و بی سیاستی بوش گرفته،تا نمایندگان سنا که پسران خودشان را به جنگ نمی فرستند و انجمن ملی اسلحه که هر گونه کنترل قانونی علیه اسلحه را نقض می کند و دستگاه عریض و طویل بهداشت و درمان و بیمه.
(بولینگ برای کلمباین )و (فارنهایت ۹۱۱)و(سیسکو)،هر چه می خواهی بساز.مایکل مور بودن تو برای بوش یعنی یک مخالف نوآور .خودش می گوید:
- مخالفان ما نو آور و دارای وسعت فکر هستند،ما هم همینطور.آنها از نقشه کشیدن و راههای جدید برای ضربه به ملت و مملکت ما دست نخواهند کشید،ما هم همینطور.
این همان دموکراسی امریکایی است.
ادامه مطلب
وقتی برنامه مصوب دولت برای خارج کردن ۳۵۰هزار خودرو فرسوده در سال ۸۵ تنها ۱۰درصد عملی می شود،وقتی این ترافیک خودش نمی داند کجاوکی به دنیا آمده است و پدر و مادرش کیست،و حالا هزاردلسوز دارد و یک صاحب ندارد،وقتی اعتبارات دولتی کوچه ها و خیابان های اینجا را با کوچه ها و خیابان های بی نام و نشان افغانستان اشتباه میگیرند و در رفت و آمدهایشان میان دولت و دستگاههایی مثل شهرداری گم و گور می شوند،وقتی برف و باران خودشان را به عنوان تنها متولی نجات ما از بحران آلودگی هنوز باور ندارند،وقتی مردم تهران میان اینهمه دردسرهای انتخاباتی و دوئل نامزدها برای تصدی کرسی خدمت در آبان ماه امسال،به بهانه آلودگی هوا هر ۱۲ دقیقه یک قربانی،یعنی هرساعت ۵ قربانی و در یک ماه ۳۶۰۰قربانی میدهند،و در این زمینه روی مردم عراق را که بر اساس گزارش سازمان ملل متحد در ماههای اخیر، به طور میانگین ۱۰۰کشته در روز داده اند سفید می کنند،آنوقت تازه می فهمیم که سیاست های دولت چقدر حساب شده و دقیق است.
دلمان را به این شهر شلوغ خوش نکنیم.آلودگی حالا حالاها میهمان ماست و اگر سرعتمان را در آمار قربانیانش باز هم بالاتر ببریم،آنوقت باور میکنیم که انگار راستی راستی دو تا بچه کافی نیست!
محض رضای خدا بگوییدکمی برف و باران ببارد.




